بررسی و تحلیل هفت خطای ادراکی که باعث شد برخی از حمله به ایران خوشحال شوند
ترجمه: مصطفی غفاری، عضو هیات علمی و استادیار گروه زبان انگلیسی دانشگاه فرهنگیان استان قزوین
۱. تصور نادرست از ایجاد حکومت خوب و به دست آوردن آزادی (کالا انگاری)
در این خطا، آزادی و حکومت خوب مانند یک کالا یا هدیه تصور میشود که نیروی خارجی میتواند آن را با خود بیاورد و به مردم تحویل دهد. این رویکرد و نگاه، فرآیند پیچیده و درونیِ شکلگیری آزادی و نهادهای سیاسی را نادیده میگیرد. این تصور، ماهیت «تاریخی» و «تدریجی» آزادی را نادیده میگیرد. غافل از اینکه آزادی محصول مبارزه، تجربه زیسته و بلوغ سیاسی خود مردم است و نمیتوان آن را با چکمههای سربازان خارجی وارد کشور کرد.
۲ . تصور غلط و نامفهوم از حمله بیگانه و جنگ
در این خطا، جنگ به عنوان یک عمل «محدود»، «سریع» و «تمیز» تصور میشود. گویی میتوان با یک مداخله خارجی، به سرعت حکومت را تغییر داد و سپس همه چیز به حالت عادی باز گردد. این خطا، بر انگارهی «ارتش رهاییبخش» از مهاجمان بیگانه توجه دارد. تصور میکند ارتش مهاجم، نیروهای اشغالگر نیستند، بلکه مهمانانی هستند که پس از سرنگونی نظام سیاسی مستقر، کشور را تحویل مردم خواهند داد و میروند. این نگاه، تجربه تاریخی استعمار و مداخلات خارجی را در طول تاریخ نمیبیند. از این رو، جنگ را فانتزی میکند و متوجه خطرات زیر نیست: هرجومرج، فروپاشی امنیت، نابودی زیرساختها، آوارگی و بحرانهای انسانی پس از جنگ را نمیبیند (مثال: عراق پس از صدام، لیبی پس از قذافی).منافع متخاصم، فرض میکند قدرت خارجی صرفاً برای «آزادی» میآید و منافع اقتصادی، ژئوپلیتیک و استراتژیک خود را دنبال نمیکند. قربانی شدن مردم، جنگها معمولاً به ضرر مردم عادی تمام میشود و کشور را به عرصه رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل میکند.
۳ . تصور نادرست از مفهوم خود، به عنوان کنشگر
این خطا به نادیده گرفتن نقش واقعی خود در تغییر و تحول سیاسی مربوط است.این نگاه در نهایت به انکار عاملیت شهروندان منجر میشود. زیرا "خود" را ناتوان از تغییر و اصلاح میبیند. از این رو خود را به منزلهی کنشگر از مسئولیت «تغییر درونی» معاف میکند. به جای ساختن بدیل سیاسی در داخل و تلاش برای تغییر از پایین، همه چیز را به یک «منجی خارجی» واگذار میکند و خود را در جایگاه «تماشاگر تحولات» مینشاند. "منجیگرایی" نتیجهی "خودناتوانبینی" است. محصول استیصال و درماندگی است.علاوه براین، از خود "مسئولیتزدایی اخلاقی" میکند. یعنی بار مسئولیت تغییر را از دوش کنشگران داخلی برمیدارد و آن را به بیرون از مرزها واگذار میکند. این، نوعی فرار از «مسئولیت تاریخی» است.
۴. تصور نادرست از «راه و مسیر دشوار آزادی»
در این خطا فرد به دنبال «میانبُر» میگردد. به جای پذیرش سختیهای مبارزه مدنی، سیاسی و فرهنگی در داخل (که نیازمند فداکاری، حوصله و خطر کردن است)، جنگ را مسیری آسانتر میپندارد. این خطا، راه حل را در خطر کردن برای میهن نمیبیند، بلکه در دعوت از قدرتی خارجی برای حل مشکل میبیند. غافل از اینکه آزادی واقعی، حاصل «زیستن» در بحرانها و عبور از آنهاست، نه حذف فیزیکی بحران با بمباران.
۵. خطای محاسباتی
فرد به دلیل ناکارآمدیها، فساد و ...، آنقدر عصبانی و ناامید است که هر گزینه دیگری، حتی اگر فاجعهبار باشد، برایش از وضع کنونی مطلوبتر به نظر میرسد.این «بدخلقی» باعث میشود سنجش عقلانی منافع و مضرات کنار گذاشته شود. شعار «هرچه پیش آید خوش آید» سر داده میشود و فرد از روی خشم، توانایی محاسبه پیامدهای فاجعهبار جنگ را از دست میدهد. این نوعی «خودکشی سیاسی» به دلیل نارضایتی روانی است.در حقیقت، "خشم" و "نفرت"، مبنای محاسبه قرار میگیرد. در حالی که این دو احساس، چشمهای عقل محاسبهگر را کور میکند.
۶ . عدم درک مناسب از قدرت مستقر
واقعیت قدرت حاکم را آنطور که هست نمیبیند، بلکه آنطور که دوست دارد (یا آرزو میکند) میبیند. به عنوان مثال، نظام مستقر را بیش از حد شکننده میپندارد. گمان میکند این نظام «خانه عنکبوتی» است که با اولین بمباران فرو میریزد و همه به آغوش او خواهند آمد. مشکل آرزواندیشی، ندیدن واقعیت است و محاسبه نکردن آن.
۷. تصور نادرست از تغییرات اجتماعی و سیاسی و فرایند آن
تغییر را یک «رویداد» ناگهانی میداند تا یک «فرایند». گویی با سقوط یک رژیم، همه چیز درست میشود.تغییرات عمیق اجتماعی حاصل انباشت تجربه، مبارزه و خطا در طول زمان است.جنگ این پیوستگی را میشکند و جامعه را به عقب پرتاب میکند.