Sorry! your web browser is not supported;

Please use last version of the modern browsers:

متاسفانه، مروگر شما خیلی قدیمی است و توسط این سایت پشتیبانی نمی‌شود؛

لطفا از جدیدترین نسخه مرورگرهای مدرن استفاده کنید:



Chrome 76+ | Firefox 69+

شخصیت دونالد ترامپ در آینه فلسفه هایدگر: از «خودِ دیگری» تا سیاستِ سرگردان

عین اله عابدی

 

مقدمه: در اندیشه مارتین هایدگر، «وجود غیراصیل» وضعیتی است که انسان در آن از خویشِ حقیقی‌اش فاصله می‌گیرد و به جای زیستن بر پایه انتخاب آگاهانه و پذیرش مسئولیت، در هیاهوی «خودِ دیگری» گم می‌شود. هایدگر سه نشانه کلیدی برای این زندگیِ غیراصیل (از خود بیگانه) برمی‌شمارد: «وراجی»، «کنجکاوی» و «ابهام». این سه‌گانه، نه تنها ساختارهای وجودی زندگی روزمره‌ اند، بلکه الگوهایی برای تحلیل رفتارهایی به شمار می‌روند که در سطحی کلان، به‌ویژه در عرصه‌ی سیاست، عینیت پیدا می‌کنند. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در مواجهه با پرونده ایران و در کلیت گفتمان سیاسی‌اش، نمونه‌ای تقریباً کامل از این «وجود غیراصیل» را به نمایش می‌گذارد. در این یادداشت، پس از واکاوی مختصر سه خصلت هایدگری، نشان داده خواهد شد که چگونه توییت‌ها، شعارها و تصمیم‌های او، تجلی عینی همان سرگردانی‌ای است که فیلسوف آلمانی از آن هشدار داده بود.

۱. سه‌گانه شخصیت غیر اصیل: وقتی زبان از حقیقت فاصله می‌گیرد

الف) وراجی (یاوه‌گویی)
در نگاه هایدگر، وراجی گفتاری است که در آن «خودِ سخن گفتن» بر «محتوای سخن» پیشی می‌گیرد. فرد بدون آنکه درستی یا نادرستی گزاره‌ای را بیازماید، آن را از فضای عمومی، رسانه‌ها یا افکار غالب وام می‌گیرد و بی‌درنگ بازتولید می‌کند. در این وضعیت، زبان به ابزاری برای پر کردن سکوت و جلب توجه بدل می‌شود، نه راهی برای مواجهه با واقعیت. سخن، دیگر پلی به سوی فهم نیست، بلکه صدایی است که تنها برای شنیده شدن تولید می‌شود.

ب) کنجکاوی (نوجویی)
این خصلت، ناخنک زدن و میل بی‌قرار به «تازه‌ترها»ست، بدون آن‌که فرصتی برای تأمل در «پیشین‌ترها» فراهم آید. انسان کنجکاو ناخنک زن همواره در حال لغزیدن از یک موضع به موضع دیگر است، بی‌آنکه هیچ‌یک را درونی کند یا به سرانجام برساند. او به جای پرسش از «چرایی»، تنها به دنبال «چه چیزِ بعدی؟» می‌گردد و هر لحظه، قولی تازه را جایگزین قول پیشین می‌کند، بی‌آنکه هیچ‌یک را پرسش‌گرانه بسنجد.

ج) ابهام (سردرگمی و دوپهلویی)
برآیند وراجی و کنجکاوی، وضعیتی است که هایدگر آن را «ابهام» می‌نامد. در این مرحله، فرد هیچ رأی شخصیِ پایدار یا تعهدیِ اصیل ندارد و متاثر از رفتار دیگران است. همه‌چیز را می‌تواند بازگو کند، اما به هیچ‌چیز پایبند نیست. او با «سخنانِ دیگران درباره واقعیت» زندگی می‌کند، نه با خودِ واقعیت. نتیجه، نوعی سرگیجه وجودی است که در آن مرزهای درست و نادرست، جنگ و صلح، یا مسئولیت و نمایش، محو می‌شود و انسان در میان «همه‌چیز» گم می‌گردد، بی‌آنکه «چیزی» را بشناسد.

۲. تجلی سه‌گانه هایدگری در گفتمان ترامپ درباره ایران

دونالد ترامپ، در مواجهه با ایران و در کلیت کنشگری سیاسی‌اش، این سه‌گانه هایدگری را نه به‌صورت پراکنده، که به‌مثابه یک الگوی رفتاریِ ساختارمند بازتولید می‌کند.

نخست، وراجی آنجا نمایان می‌شود که تهدیدها و شعارهایش فاقد پشتوانه راهبردی یا تعریف روشن از اهداف‌اند. جملاتی چون «بازگرداندن ایران به عصر حجر» یا «تحویل پیروزیِ سریع و قاطع»، بیش از آنکه بیانگر یک برنامه عملی باشند، تلاشی برای تولید هیاهو و تثبیت تصویرِ قدرت‌نمایی‌اند. در این گفتار، «حرف زدن» خود به غایت تبدیل می‌شود و محتوا در سایه نمایش محو می‌گردد؛ دقیقاً همان «خودِ گفتن» که هایدگر از آن سخن می‌گوید. تکرار شعارهایی مانند «بیایید ایران را دوباره بزرگ کنیم» یا «عشق، صلح و رفاه عظیم برای ایران»، بدون آنکه به سیاست خارجیِ مشخصی ترجمه شوند، نمونه بارزِ انتقالِ واژگانِ رسانه‌ای به توده، بی‌راستی‌آزمایی، است.

دوم، ناخنک زدن و کنجکاویِ بی‌مکث او در تغییر مواضع، نمونه‌ای عینی از «نوجویی» هایدگری است. ترامپ بارها از یک قطب به قطبِ مخالف می‌جهد: روزی بر لزوم تغییر رژیم تأکید می‌کند و فردای آن روز، از هراسِ «هرج‌ومرج» سخن می‌گوید؛ گاهی اولتیماتوم می‌دهد و ساعاتی بعد، درِ مذاکره را باز اعلام می‌کند. این جابه‌جایی‌های لحظه‌ای، نشان از آن دارد که او هرگز در یک استراتژی تأمل نمی‌کند، بلکه همواره در جست‌وجوی «تازه‌ترین واکنش» یا «جذاب‌ترین تیتر» است. در این میان، پرسش از «آیا این راه درست است؟» جای خود را به «حالا چه بگویم که بیشتر دیده شوم؟» می‌دهد. او هرگز نمی‌پرسد «واقعاً چه می‌خواهم؟»، بلکه می‌پرسد «بعدش چه خبر؟».

سوم، ابهامِ حاصل از این دو خصلت، چنان در گفتمان ترامپ ریشه می‌دواند که حتی نزدیک‌ترین متحدان و نهادهای رسمی نیز از تفسیر منظور او درمانده‌اند. گزارش‌های متعدد از سردرگمی فرماندهان نظامی و دیپلمات‌ها به دلیل تناقض‌گویی‌های پی‌درپی او، گواهی بر این مدعاست. وقتی در یک روز واحد، همزمان از «پیشروی نظامی»، «اولتیماتوم نهایی» و «تمایل به مذاکره» سخن می‌گوید، مرزهای واقعیتِ سیاست خارجی مخدوش می‌شود. در چنین فضایی، ترامپ نه با جهانِ عینی، که با «بازتاب‌های رسانه‌ایِ جهان» سروکار دارد و باورهای بی‌ریشه را چنان با اطمینان بازگو می‌کند که گویی حقیقتِ مطلق‌اند. این، اوجِ «ابهام» هایدگری است: گم‌شدن در هیاهوی قول‌ها، بی‌آنکه پرسشی از خودِ واقعیت در میان باشد.

۳. جمع‌بندی: سیاستِ سرگردان و فرار از خویشتن

از منظر هایدگر، «وجود غیراصیل» فرار از مسئولیتِ خویش و پناه بردن به آسودگیِ «دیگری» است. دونالد ترامپ، در مواجهه با پرونده ایران، «خودِ اصیلی» ندارد که بر پایه درکِ عمیق از واقعیت و پذیرشِ پیامدهای تاریخی تصمیم بگیرد. او در «خودِ دیگری»  ازجمله وجود شیطانی «نتانیاهو» حل شده است: وراجی می‌کند تا دیده شود، کنجکاوی می‌ورزد تا تازه‌تر بماند، و در ابهام فرو می‌رود تا مسئولیتِ انتخابِ روشن را از دوشِ خویش بردارد. نتیجه، سیاستی است که به جای هدایت، سرگردانی می‌آفریند؛ به جای ثبات، تعلیق؛ و به جای مواجهه با حقیقت، تکرارِ نمایش.

هایدگر هشدار می‌دهد که انسانِ غیراصیل، «امکان‌هایش را پراکنده می‌کند و تنها در انتظارِ پایان می‌ماند». ترامپ با هر توییتِ متناقض و هر چرخشِ ناگهانی، نه تنها امنیت منطقه و جهان را در معرض مخاطره قرار می‌دهد، که خویشِ حقیقی‌اش را نیز از دست می‌دهد. در سیاستی که با هیاهو آغاز می‌شود و با سردرگمی پایان می‌یابد، تنها آنچه می‌ماند، سایه سنگینِ «آن‌ها»ست بر اراده فردی که می‌توانست اصیل باشد، اما ترجیح داد در میان جمع، گم شود.