[[{"content_id":274289,"content_number":0,"portal_id":2,"lang_id":"fa","content_title":"سِرِّ نشدن ها در یک مراسم تولد \/ روایت یادواره ای که به سوگواره تبدیل شد","content_rtitr":"","content_short_title":"","content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"دوشنبه&zwnj; شب، ۲۴ اردیبهشت ماه: سخت مشغول برنامه&zwnj;ریزی جشن ولادت امام&zwnj;رضا علیه&zwnj;السلام و تولد شهدایی بودیم برای دوشنبه مورخ ۲\/۳۱، اکثر شهدای دانشجومعلم مرکزمان متولد بهار بودند. \r\n\r\nسه&zwnj;شنبه عصر، ۲۵ اردیبهشت ماه: برای برنامه&zwnj;ریزیِ تولد شهدایی از خواهر شهید مرادی دعوت کردیم؛ نمیدانستیم، اما همان شبِ مراسم تولد شهید مرادی بود:) چه کار می&zwnj;کردیم؟ شهدا نامشان با اشک گره خورده، قبول داشتیم؛ جشن ولادت بود اما قول دادیم فقط چند قطره اشک مختصر از حضار بگیریم و به هلهله و شادی بپردازیم اما هنوز هم در ذهن خودمان تزویج این شادی و غم آسمانی را قبول نکرده بودیم. \r\n\r\nچهارشنبه صبح، ۲۶ اردیبهشت ماه: هرچه کردیم بودجه&zwnj;مان کم آمد، نرسید به یک مولودی&zwnj;خوان و دو دف زنِ خانم؛ رها کردیم؛ آقای مداح با دریافت مبلغ کمتری، مولودی&zwnj;خوانی مراسم را تقبل کردند. گره&zwnj;های کوچک و بزرگ سر راهمان سبز می&zwnj;شد، می&zwnj;دیدیم شهدا گره&zwnj;هارا مانند آب خوردن باز می&zwnj;کنند. زنگ زدم: سلام آقایِ.... یکسری حمایل و چوب&zwnj;پر برای خدام هیئت جشنمون می&zwnj;خواستیم. \r\n\r\nشنبه صبح، ۲۹ اردیبهشت ماه: توضیح داد حمایل&zwnj;ها رسیده اما بهتر است استفاده نکنیم چون رنگ حمایل&zwnj;ها مشکی&zwnj;ست و با مراسم شادی&zwnj;مان نمی&zwnj;سازد. چرکین&zwnj;دل، حمایل&zwnj;های مشکی را کناری گذاشتم. انگار طلسم شده بود، این سومین باری بود که جوایز تولد شهدایی را تعویض می&zwnj;کردیم، سر هدایا به توافق نمی&zwnj;رسیدیم، کار&zwnj;ها پیش می&zwnj;رفت اما همان اصلی&zwnj;ها که کیک و هدیه بود هماهنگ نمی&zwnj;شد. \r\n\r\nیکشنبه ظهر، ۳۰ اردیبهشت ماه: بستنی&zwnj;ها خریده شد و فقط بسته&zwnj;بندی پذیرایی مانده بود و اندکی ریزه&zwnj;کاری&zwnj; که شنیدیم بالگرد حامل رئیس جمهور و همراهانشان مفقود شده. همچنان سخت مشغول هماهنگی مراسم بودیم اما ته دلم آشوب بود و دلم برای حرم آقا امام رضا تنگ. خسته و دامن&zwnj;کشان به اتاق رسیدیم، بدون حرف اضافی برق&zwnj;ها را خاموش کردم، می&zwnj;خواندیم: &laquo;ای صفای قلب زارم...&raquo; و آرام در تاریکی شب اشک می&zwnj;ریختیم... \r\n\r\nسحر دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ماه: بعد از نماز صبح با اضطراب سری به خبر&zwnj;ها زدیم، همچنان نسیم سرد بی&zwnj;خبری می&zwnj;وزید اما بوی امید نمی&zwnj;شنیدیم. ساعت شش صبح با صدای مستاصل فاطمه بیدار شدیم، همه می&zwnj;دانستیم قرار است چه بشنویم. دانه&zwnj;های گرم اشک از گوشه کنار صورتمان می&zwnj;چکید...هراس، غم، مِه، فقدان، خون، شب ابری، ورزقان، باران...تمام این&zwnj;ها به کنار، یک هفته تلاشمان برای جشن چه می&zwnj;شد؟! ظهر تصمیمان را گرفتیم، مراسم سر جایش اما برای شهیدان_خدمت ... تا شروع مراسم با چشم&zwnj;های سُرخ باریدیم و بردیم و آوردیم...حمایل&zwnj;هارا برداشتم، حالا فهمیدم سِرّ این سیاهی&zwnj;ها چه بود...سِرّ غم یاد شهدا چه بود... سِرّ آن نشدن&zwnj;ها... و این دویدن&zwnj;ها تحفه درویشی بود محضر امام رئوف، خادم الرضا و شهدای همراهشان...\r\n\r\n&nbsp;| روایت یادواره بچه&zwnj;های فردوس؛ خراسان جنوبی؛ دیار آشنا با شهید_جمهور | به قلم دانشجومعلم، عطیه اسماعیل&zwnj;پور\r\n","content_html":"<p><span style=\"font-family:bnazanin;\"><span style=\"font-size:18px;\">دوشنبه&zwnj; شب، ۲۴ اردیبهشت ماه: سخت مشغول برنامه&zwnj;ریزی جشن ولادت امام&zwnj;رضا علیه&zwnj;السلام و تولد شهدایی بودیم برای دوشنبه مورخ ۲\/۳۱، اکثر شهدای دانشجومعلم مرکزمان متولد بهار بودند. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:bnazanin;\"><span style=\"font-size:18px;\">سه&zwnj;شنبه عصر، ۲۵ اردیبهشت ماه: برای برنامه&zwnj;ریزیِ تولد شهدایی از خواهر شهید مرادی دعوت کردیم؛ نمیدانستیم، اما همان شبِ مراسم تولد شهید مرادی بود:) چه کار می&zwnj;کردیم؟ شهدا نامشان با اشک گره خورده، قبول داشتیم؛ جشن ولادت بود اما قول دادیم فقط چند قطره اشک مختصر از حضار بگیریم و به هلهله و شادی بپردازیم اما هنوز هم در ذهن خودمان تزویج این شادی و غم آسمانی را قبول نکرده بودیم. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:bnazanin;\"><span style=\"font-size:18px;\">چهارشنبه صبح، ۲۶ اردیبهشت ماه: هرچه کردیم بودجه&zwnj;مان کم آمد، نرسید به یک مولودی&zwnj;خوان و دو دف زنِ خانم؛ رها کردیم؛ آقای مداح با دریافت مبلغ کمتری، مولودی&zwnj;خوانی مراسم را تقبل کردند. گره&zwnj;های کوچک و بزرگ سر راهمان سبز می&zwnj;شد، می&zwnj;دیدیم شهدا گره&zwnj;هارا مانند آب خوردن باز می&zwnj;کنند. زنگ زدم: سلام آقایِ.... یکسری حمایل و چوب&zwnj;پر برای خدام هیئت جشنمون می&zwnj;خواستیم. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:bnazanin;\"><span style=\"font-size:18px;\">شنبه صبح، ۲۹ اردیبهشت ماه: توضیح داد حمایل&zwnj;ها رسیده اما بهتر است استفاده نکنیم چون رنگ حمایل&zwnj;ها مشکی&zwnj;ست و با مراسم شادی&zwnj;مان نمی&zwnj;سازد. چرکین&zwnj;دل، حمایل&zwnj;های مشکی را کناری گذاشتم. انگار طلسم شده بود، این سومین باری بود که جوایز تولد شهدایی را تعویض می&zwnj;کردیم، سر هدایا به توافق نمی&zwnj;رسیدیم، کار&zwnj;ها پیش می&zwnj;رفت اما همان اصلی&zwnj;ها که کیک و هدیه بود هماهنگ نمی&zwnj;شد. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:bnazanin;\"><span style=\"font-size:18px;\">یکشنبه ظهر، ۳۰ اردیبهشت ماه: بستنی&zwnj;ها خریده شد و فقط بسته&zwnj;بندی پذیرایی مانده بود و اندکی ریزه&zwnj;کاری&zwnj; که شنیدیم بالگرد حامل رئیس جمهور و همراهانشان مفقود شده. همچنان سخت مشغول هماهنگی مراسم بودیم اما ته دلم آشوب بود و دلم برای حرم آقا امام رضا تنگ. خسته و دامن&zwnj;کشان به اتاق رسیدیم، بدون حرف اضافی برق&zwnj;ها را خاموش کردم، می&zwnj;خواندیم: &laquo;ای صفای قلب زارم...&raquo; و آرام در تاریکی شب اشک می&zwnj;ریختیم... <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:bnazanin;\"><span style=\"font-size:18px;\">سحر دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ماه: بعد از نماز صبح با اضطراب سری به خبر&zwnj;ها زدیم، همچنان نسیم سرد بی&zwnj;خبری می&zwnj;وزید اما بوی امید نمی&zwnj;شنیدیم. ساعت شش صبح با صدای مستاصل فاطمه بیدار شدیم، همه می&zwnj;دانستیم قرار است چه بشنویم. دانه&zwnj;های گرم اشک از گوشه کنار صورتمان می&zwnj;چکید...هراس، غم، مِه، فقدان، خون، شب ابری، ورزقان، باران...تمام این&zwnj;ها به کنار، یک هفته تلاشمان برای جشن چه می&zwnj;شد؟! ظهر تصمیمان را گرفتیم، مراسم سر جایش اما برای شهیدان_خدمت ... تا شروع مراسم با چشم&zwnj;های سُرخ باریدیم و بردیم و آوردیم...حمایل&zwnj;هارا برداشتم، حالا فهمیدم سِرّ این سیاهی&zwnj;ها چه بود...سِرّ غم یاد شهدا چه بود... سِرّ آن نشدن&zwnj;ها... و این دویدن&zwnj;ها تحفه درویشی بود محضر امام رئوف، خادم الرضا و شهدای همراهشان...<\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: center;\"><strong><span style=\"font-family:bnazanin;\"><span style=\"font-size:18px;\">&nbsp;| روایت یادواره بچه&zwnj;های فردوس؛ خراسان جنوبی؛ دیار آشنا با شهید_جمهور | به قلم دانشجومعلم، عطیه اسماعیل&zwnj;پور<\/span><\/span><\/strong><\/p>\r\n","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2024-11-23 09:47:11","content_date_event":"2024-11-23 09:47:11","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2024-11-23 10:22:31","content_date_register":"2024-11-23 10:08:21","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":75804,"eid":75804,"attach_title":"سِرِّ نشدن ها در یک مراسم تولد \/ روایت یادواره ای که به سوگواره تبدیل شد 2","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/2\/attach\/202411\/877571_3277079520_150_141.webp","300":".\/cache\/2\/attach\/202411\/877571_3277079520_227_213.webp","400":".\/cache\/2\/attach\/202411\/877571_3277079520_227_213.webp","600":".\/cache\/2\/attach\/202411\/877571_3277079520_227_213.webp","900":".\/cache\/2\/attach\/202411\/877571_3277079520_227_213.webp","1200":".\/cache\/2\/attach\/202411\/877571_3277079520_227_213.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":3277079520,"files":{"original":{"url":".\/file\/2\/attach\/202411\/877571_3277079520.jpg","width":227,"height":213,"size":0}}}]}]]