[[{"content_id":96901,"content_number":0,"portal_id":2,"lang_id":"fa","content_title":"چرا هنوز ناراحتی ؟\r\nعنایت معلم شهید سیدمرتضی دادگر","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nعنایت معلم شهید سیدمرتضی دادگر\r\n\r\nتاریخ تولد :&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; 22 دی 1344&nbsp;\r\nتاریخ شهادت :&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; 22 دی 1365\r\n\r\nراوی: سید منصور حسینی&nbsp;\r\nعضو گروه تفحص شهدای کمیته ی جستجوی مفقودین&nbsp;ستاد کل نیروهای مسلح\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاز تهران برایمان مهمان آمد&nbsp;\r\nبرادر عیالم از بوشهر آمدند،\r\n( اینها از واجبات خاطرات است که برایتان می گویم )\r\nاز ان طرف هم پسر عموهایم که راننده ماشین هستند ، بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما.\r\n\r\nبعد از ظهر که از محور برگشتم منزل ،&nbsp;\r\nخانمم گفت:\r\n&nbsp;میهمان داریم و در منزل هیچ چیزی نداریم!\r\n&nbsp;گفتم : خوش آمدند .\r\n&nbsp;به طوری می سازیم .\r\n&nbsp;خدا بزرگ است ،&nbsp;\r\nخدا وکیلی آن روزها ما برای خرید نان هم پول نداشتیم ،\r\n&nbsp;گفتم : حالا با همان چیزهایی که داریم می سازیم .\r\n&nbsp;آن شب را الحمدلله مهمانداری کردیم ،\r\n&nbsp;صبح رفتم خیابان از یک مغازه نسیه خرید کردم آوردم منزل بعد رفتم شلمچه سرکار تا بعد از ظهرچگونه گذشت خدا عالم است .\r\n&nbsp;بعد از ظهر همسرم گفت که دیگر هیچ نداریم .\r\n&nbsp;گفتم که خیلی خب .&nbsp;\r\nمی روم الان بازار صفای خرمشهر یک اقای امیدوار داریم .\r\n&nbsp;خدا خیرش بدهد .&nbsp;\r\nهر وقت ما نسیه بخواهیم چترمان را آنجا باز می کنیم .\r\n&nbsp;رفتم گفتم :\r\nآقای امیدوار میوه می خواهم .\r\n&nbsp;گفت: آقا سید هرچیزی دلت می خواهد بردار.\r\n&nbsp;مغازه متعلق به خودتان دارد.&nbsp;\r\nمن هم نزدیک دو هزار و خورده ای میوه گرفتم .\r\n&nbsp;برای مدت یک هفته زد به حسابم بله .\r\n&nbsp;از اقا رضا ماهی فروش هم هشت هزار و چهارصد تومان ماهی گرفتم .&nbsp;\r\nرفتم سراغ یکی از دوستانم که مرغ فروشی داشت .\r\n&nbsp;سه هزار و خرده ای مرغ نسیه گرفتم و آوردم خانه .\r\n&nbsp;به خانمم گفتم :\r\n&nbsp;زن حالا باید با اینها ساخت تا سر برج که پولش برسه.\r\n\r\nشد دقیقاً 20\/4\/1374 .&nbsp;\r\n\r\nخدا را شاهد میگیرم شاید آن روز یکی از سنگین ترین و زجر آورترین روزهای زندگی من بود !!!\r\n&nbsp;حالا دلیلش را کار ندارم ولی دلم خیلی پر بود.\r\n\r\nآن روز ما داشتیم می رفتیم منطقه ،\r\n&nbsp;آن روز قرار بود روی نهر الذوجی ( کانال ماهی ) کار کنیم .\r\n&nbsp;مدام جا عوض می کردیم که هر چه سریعتر شهدا را بیاوریم.\r\n&nbsp;آن روز قرعه افتاد به نهر الذوجی یا همان کانال ماهی و یا کانال الذوجی .\r\n&nbsp;به من گفتند :\r\n&nbsp;میدان مین دارد ... باید پاکسازی شود .\r\n&nbsp;گفتم: خیلی خب پاکسازی می کنیم .\r\n&nbsp;من شروع کردم میدان مین را پاکسازی کردم .&nbsp;\r\nرسیدیم&nbsp; خود کانال .\r\n&nbsp;رفتم ی گوشه ای و ...\r\n&nbsp;عقده های دلم را ریختم بیرون .&nbsp;\r\nروی صحبتم با خود شهدا بود .\r\n&nbsp;اولین جمله ای را که گفتم این بود :&nbsp;\r\nببینید شما ها که اینجا خوابیده اید .\r\n&nbsp;تک تک شما ها صدای منو می شنوید .&nbsp;\r\nاین اولین جمله ام بود...\r\n&nbsp;دیگه بقیه اش را کار ندارم .&nbsp;\r\nمن اینها را گفتم :&nbsp;\r\nاز روزی که مبتلای شما شدیم تا حالا دستمان را هم نگرفته اید.&nbsp;\r\n\r\nآن روزچهار شهید را ما در آوردیم .&nbsp;\r\nیک فقط پلاک داشت .\r\n&nbsp;یکی شهید اسدی بود ،\r\n&nbsp;یکی شهید دادگر بود ،\r\n&nbsp;یکی هم مجهوال الهویه ...\r\n\r\n&nbsp;آخر کار هم حدوداً ساعت نزدیک به تعطیلی بود که من یکسری استخوان پیدا کردم .&nbsp;\r\n\r\nاین شهید دادگر ،&nbsp;\r\nما پلاکش را پیدا کردیم\r\nکیف پولش را هم پیدا کردیم .&nbsp;\r\nاز روی کارت هایی که توی کیف داشت اسم او را هم خواندیم .\r\n&nbsp;پلاک را برداشتم .&nbsp;\r\nیکی از این کارتهایی که تقریباً خوانا بود .\r\n&nbsp;با کارت هویتش که باید می رفت فرستادیم .\r\n&nbsp;سه کارت در دست من ماند که عکسهایش واقعاً خوانا بود به این معنا که اگر به عکس سید منصور بگویید این عکس چه کسی است می گویند&nbsp;&nbsp;&nbsp;سید منصور است دیگه .\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمن اینها را برداشتم گذاشتم توی جیب شلوارم و کار که تمام شد برگشتیم ایران .&nbsp;\r\n\r\nفرمانده مان گفت :&nbsp;\r\nاز همین جا مستقیم بروید و توی مقر پیاده هم نشوید .&nbsp;\r\nما آمدیم خرمشهر .&nbsp;\r\nوقتی رسیدم خانه یادم آمد که کیف و پلاک را تحویل ندادم که ثبت بشود .\r\n&nbsp;اتفاقاً خانمم سر کار بود .&nbsp;\r\nیا الله گفتم و رفتم داخل خانه .&nbsp;\r\nخانم میهمانمان در خانه بود .&nbsp;\r\nمن گفتم می خواهم لباسهایم را کنار بگذارم که هر وقت خانمم آمد آنها را بشوید .&nbsp;\r\n\r\nبعد از نمازم ، خانم میهمان گفت :&nbsp;\r\nآقا سید ببخشید&nbsp;\r\nیک نفر جوان امروز آمد درب منزل و گفت :\r\n&nbsp;این مبلغ پول را به سید برسانید.\r\n\r\nگفتم : به سید بگویم که این پول را چه کسی داده است ؟&nbsp;\r\n\r\nگفت : بدهکار سید هستم.\r\n\r\nحاج خانم میهمان پول را به من داد و من گفتم :\r\n&nbsp;ولی تاجایی که یاد دارم من به کسی پول قرض نداده ام و\r\n&nbsp;کسی هم از من پول قرض نگرفته .&nbsp;\r\nهرچی فکر کردم تعجبم بیشتر می شد.&nbsp;\r\n\r\nگفتم که&nbsp; لابد رفقا از من پول گرفته اند و فراموش کرده ام وگرنه کسی خود به خود برای کسی پول نمی فرستد.&nbsp;\r\nپول را گرفتم گفتم :\r\n&nbsp;اگر خانمم آمد بگو سید رفته بازار .\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nآمدم درب مغازه ی اقا امیدوار&nbsp;\r\n\r\nگفتم: آقای امیدوار بدهکاری ما چقدر بود ؟\r\n&nbsp;گفت: آقا سید پسر عمویتان آمد حساب کرد . ..\r\n\r\n&nbsp;گفتم عجب پسر عموی بی معرفتی دارم نا سلامتی او میهمان بود .&nbsp;\r\nآمد بدهی ما را حساب کرد.&nbsp;\r\nبه اقای امیدوار گفتم : نکند تعارف می کنی؟\r\n&nbsp;آقای امیدوار گفت :\r\n&nbsp;ما جنس را فروخته ایم از پول هم بدمان نمی آید .\r\n\r\n&nbsp;رفتم درب مغازه ی آقا رضا...\r\n&nbsp;گفت : پسر عمویتان آمده حساب کرد.&nbsp;\r\n\r\nرفتم درب مرغ فروشی\r\n&nbsp;گفت : پسر عموی تان آمده حساب کرده ...\r\nمن ماندم که چه شده است و برگشتم به خانه ...\r\n\r\nدیدم خانمم از مدرسه برگشته .\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nخانمم گفت :\r\n\r\n&nbsp;یک آقا پسری چند روزاست دارد می آید درب منزل سراغ شما را می گیرد من آن پسر جوان را نمی شناسم چونکه برای اولین بار او را می بینم .&nbsp;\r\nتا حالا توی مسجد هم او را ندیده بودم .&nbsp;\r\nبه ایشان گفتم سید رفته شلمچه .\r\n&nbsp;چکار داری ؟&nbsp;\r\n... خانمم گفت : امروز آمده چهل هزار تومان آورده&nbsp;گفته : این طلبی است که سید از ما می خواهد .&nbsp;\r\nبه ایشان گفتم : به سید بگویم چه کسی آورده .&nbsp;\r\nگفت :&nbsp;\r\nبگویید... خودش می داند .&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبه خانم گفتم :\r\n&nbsp;می روم بیرون چند دقیقه ای کار دارم زود بر می گردم .&nbsp;\r\nیک ربع ساعت طول نکشید برگشتم دیدم خانمم نشسته وسط حیاط وسایل شهید و عکسش را مقابل خود گرفته\r\n&nbsp;گریه می کند .\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nگفتم :\r\n&nbsp;خانم باز ما وسیله آوردیم و&nbsp; شما شروع کردید گریه کردن ؟\r\n&nbsp;خانم گفت :\r\nسید به جدم فاطمه زهرا (س) اگر یک چیزی بگویم باور میکنی؟\r\nاما...&nbsp; خدا وکیلی آن جوانی که چند روز می آید در منزل ما و پول آورده همین شهید بود .\r\n&nbsp;گفتم زن اشتباه نمی کنی؟\r\n&nbsp;اون دوازده سال پیش شهیدشده است .\r\nگفت : صد سال پیش هم شهید شده باشد من اشتباه نمی کنم و این خودشهید است .&nbsp;\r\n\r\nحاج خانمی را ک میهمان بود صدا زدم و به او گفتم آن آقایی که از تهران آمد درب منزل ما پول آورد اگر ببینی می شناسی ؟&nbsp;\r\nگفت : بله می شناسم .&nbsp;\r\nمن عکس شهید دادگر را به ایشان نشان دادم&nbsp;\r\nگفت : سید به جده ات خودش است .&nbsp;\r\nدیدم خیلی سخت است باور کردن قضیه و خیلی سنگین است .\r\n\r\n&nbsp;گفتم حاج خانم شما اشتباه نمی کنی ؟\r\n&nbsp;گفت : نه .&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n( عکس چون پرس شده بود سالم مانده بود )\r\n&nbsp;رفتم سراغ اقای امیدوار&nbsp;\r\n\r\nو عکس را به ایشان نشان دادم&nbsp;\r\nگفت با چشم خودم ندیدم\r\n&nbsp;ولی پسرم ،\r\n&nbsp;پسر عمویت را دیده که حساب کرده است .&nbsp;\r\nرفتم پیش ایشان گفت :&nbsp;\r\nهمین عکس بود...\r\n\r\nرفتم مغازه ی آقا رضا\r\nگفت ک خودش است .\r\n\r\n&nbsp;رفتم سراغ بعدی ،\r\n&nbsp;گفت : خودش است .&nbsp;\r\n\r\nمن توی بازار نشستم...\r\n\r\n&nbsp;شاید تا آخر شب گریه کردم نتوانستم بلند شوم بروم خانه .\r\n\r\n&nbsp;یکی از دوستهایم آمد و زیر دستهایم را گرفت و مرا به خانه آورد .\r\n\r\n&nbsp;آن شب د روجودم یک انقلاب عجیبی شده بود .\r\n\r\n&nbsp;نمی دانم چه حالی پیدا کردم ....&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nصبح زود رفتم منطقه .&nbsp;\r\nیکی از دوستان که خیلی کم حرف بود\r\n\r\n&nbsp;آنروز به من پیله کرده که اقا سید چی شده ؟\r\n\r\n&nbsp;گفتم هیچی .\r\n\r\n&nbsp;چرا امروز اینهمه به ما پیله کردی ؟\r\n\r\n&nbsp;خیلی تاکید کردم .&nbsp;\r\nگفت :&nbsp;\r\n\r\nسید دیشب سحر خواب دیدم&nbsp;\r\nشهید دادگر در عالم خواب به من\r\n&nbsp;گفت :\r\n\r\n&nbsp;به سید سلام برسان&nbsp;\r\nبگو&nbsp;\r\nاز ما خواستی کمکت کردیم&nbsp;\r\n\r\nچرا هنوز ناراحتی ؟\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p> <\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<h1 style=\"text-align:center;\"><strong><span style=\"font-family:blotus;\">عنایت معلم شهید سیدمرتضی دادگر<\/span><\/strong><\/h1>\n\n<p style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-size:22px;\"><strong><span style=\"font-family:blotus;\">تاریخ تولد :            22 دی 1344 <br \/>\nتاریخ شهادت :        22 دی 1365<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\">راوی: سید منصور حسینی <br \/>\nعضو گروه تفحص شهدای کمیته ی جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح<\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">از تهران برایمان مهمان آمد <br \/>\nبرادر عیالم از بوشهر آمدند،<br \/>\n( اینها از واجبات خاطرات است که برایتان می گویم )<br \/>\nاز ان طرف هم پسر عموهایم که راننده ماشین هستند ، بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما.<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">بعد از ظهر که از محور برگشتم منزل ، <br \/>\nخانمم گفت:<br \/>\n میهمان داریم و در منزل هیچ چیزی نداریم!<br \/>\n گفتم : خوش آمدند .<br \/>\n به طوری می سازیم .<br \/>\n خدا بزرگ است ، <br \/>\nخدا وکیلی آن روزها ما برای خرید نان هم پول نداشتیم ،<br \/>\n گفتم : حالا با همان چیزهایی که داریم می سازیم .<br \/>\n آن شب را الحمدلله مهمانداری کردیم ،<br \/>\n صبح رفتم خیابان از یک مغازه نسیه خرید کردم آوردم منزل بعد رفتم شلمچه سرکار تا بعد از ظهرچگونه گذشت خدا عالم است .<br \/>\n بعد از ظهر همسرم گفت که دیگر هیچ نداریم .<br \/>\n گفتم که خیلی خب . <br \/>\nمی روم الان بازار صفای خرمشهر یک اقای امیدوار داریم .<br \/>\n خدا خیرش بدهد . <br \/>\nهر وقت ما نسیه بخواهیم چترمان را آنجا باز می کنیم .<br \/>\n رفتم گفتم :<br \/>\nآقای امیدوار میوه می خواهم .<br \/>\n گفت: آقا سید هرچیزی دلت می خواهد بردار.<br \/>\n مغازه متعلق به خودتان دارد. <br \/>\nمن هم نزدیک دو هزار و خورده ای میوه گرفتم .<br \/>\n برای مدت یک هفته زد به حسابم بله .<br \/>\n از اقا رضا ماهی فروش هم هشت هزار و چهارصد تومان ماهی گرفتم . <br \/>\nرفتم سراغ یکی از دوستانم که مرغ فروشی داشت .<br \/>\n سه هزار و خرده ای مرغ نسیه گرفتم و آوردم خانه .<br \/>\n به خانمم گفتم :<br \/>\n زن حالا باید با اینها ساخت تا سر برج که پولش برسه.<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">شد دقیقاً 20\/4\/1374 . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">خدا را شاهد میگیرم شاید آن روز یکی از سنگین ترین و زجر آورترین روزهای زندگی من بود !!!<br \/>\n حالا دلیلش را کار ندارم ولی دلم خیلی پر بود.<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">آن روز ما داشتیم می رفتیم منطقه ،<br \/>\n آن روز قرار بود روی نهر الذوجی ( کانال ماهی ) کار کنیم .<br \/>\n مدام جا عوض می کردیم که هر چه سریعتر شهدا را بیاوریم.<br \/>\n آن روز قرعه افتاد به نهر الذوجی یا همان کانال ماهی و یا کانال الذوجی .<br \/>\n به من گفتند :<br \/>\n میدان مین دارد ... باید پاکسازی شود .<br \/>\n گفتم: خیلی خب پاکسازی می کنیم .<br \/>\n من شروع کردم میدان مین را پاکسازی کردم . <br \/>\nرسیدیم  خود کانال .<br \/>\n رفتم ی گوشه ای و ...<br \/>\n عقده های دلم را ریختم بیرون . <br \/>\nروی صحبتم با خود شهدا بود .<br \/>\n اولین جمله ای را که گفتم این بود : <br \/>\nببینید شما ها که اینجا خوابیده اید .<br \/>\n تک تک شما ها صدای منو می شنوید . <br \/>\nاین اولین جمله ام بود...<br \/>\n دیگه بقیه اش را کار ندارم . <br \/>\nمن اینها را گفتم : <br \/>\nاز روزی که مبتلای شما شدیم تا حالا دستمان را هم نگرفته اید. <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">آن روزچهار شهید را ما در آوردیم . <br \/>\nیک فقط پلاک داشت .<br \/>\n یکی شهید اسدی بود ،<br \/>\n یکی شهید دادگر بود ،<br \/>\n یکی هم مجهوال الهویه ...<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> آخر کار هم حدوداً ساعت نزدیک به تعطیلی بود که من یکسری استخوان پیدا کردم . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">این شهید دادگر ، <br \/>\nما پلاکش را پیدا کردیم<br \/>\nکیف پولش را هم پیدا کردیم . <br \/>\nاز روی کارت هایی که توی کیف داشت اسم او را هم خواندیم .<br \/>\n پلاک را برداشتم . <br \/>\nیکی از این کارتهایی که تقریباً خوانا بود .<br \/>\n با کارت هویتش که باید می رفت فرستادیم .<br \/>\n سه کارت در دست من ماند که عکسهایش واقعاً خوانا بود به این معنا که اگر به عکس سید منصور بگویید این عکس چه کسی است می گویند   سید منصور است دیگه .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">من اینها را برداشتم گذاشتم توی جیب شلوارم و کار که تمام شد برگشتیم ایران . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">فرمانده مان گفت : <br \/>\nاز همین جا مستقیم بروید و توی مقر پیاده هم نشوید . <br \/>\nما آمدیم خرمشهر . <br \/>\nوقتی رسیدم خانه یادم آمد که کیف و پلاک را تحویل ندادم که ثبت بشود .<br \/>\n اتفاقاً خانمم سر کار بود . <br \/>\nیا الله گفتم و رفتم داخل خانه . <br \/>\nخانم میهمانمان در خانه بود . <br \/>\nمن گفتم می خواهم لباسهایم را کنار بگذارم که هر وقت خانمم آمد آنها را بشوید . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">بعد از نمازم ، خانم میهمان گفت : <br \/>\nآقا سید ببخشید <br \/>\nیک نفر جوان امروز آمد درب منزل و گفت :<br \/>\n این مبلغ پول را به سید برسانید.<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">گفتم : به سید بگویم که این پول را چه کسی داده است ؟ <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">گفت : بدهکار سید هستم.<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">حاج خانم میهمان پول را به من داد و من گفتم :<br \/>\n ولی تاجایی که یاد دارم من به کسی پول قرض نداده ام و<br \/>\n کسی هم از من پول قرض نگرفته . <br \/>\nهرچی فکر کردم تعجبم بیشتر می شد. <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">گفتم که  لابد رفقا از من پول گرفته اند و فراموش کرده ام وگرنه کسی خود به خود برای کسی پول نمی فرستد. <br \/>\nپول را گرفتم گفتم :<br \/>\n اگر خانمم آمد بگو سید رفته بازار .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">آمدم درب مغازه ی اقا امیدوار <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">گفتم: آقای امیدوار بدهکاری ما چقدر بود ؟<br \/>\n گفت: آقا سید پسر عمویتان آمد حساب کرد . ..<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> گفتم عجب پسر عموی بی معرفتی دارم نا سلامتی او میهمان بود . <br \/>\nآمد بدهی ما را حساب کرد. <br \/>\nبه اقای امیدوار گفتم : نکند تعارف می کنی؟<br \/>\n آقای امیدوار گفت :<br \/>\n ما جنس را فروخته ایم از پول هم بدمان نمی آید .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> رفتم درب مغازه ی آقا رضا...<br \/>\n گفت : پسر عمویتان آمده حساب کرد. <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">رفتم درب مرغ فروشی<br \/>\n گفت : پسر عموی تان آمده حساب کرده ...<br \/>\nمن ماندم که چه شده است و برگشتم به خانه ...<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">دیدم خانمم از مدرسه برگشته .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">خانمم گفت :<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> یک آقا پسری چند روزاست دارد می آید درب منزل سراغ شما را می گیرد من آن پسر جوان را نمی شناسم چونکه برای اولین بار او را می بینم . <br \/>\nتا حالا توی مسجد هم او را ندیده بودم . <br \/>\nبه ایشان گفتم سید رفته شلمچه .<br \/>\n چکار داری ؟ <br \/>\n... خانمم گفت : امروز آمده چهل هزار تومان آورده گفته : این طلبی است که سید از ما می خواهد . <br \/>\nبه ایشان گفتم : به سید بگویم چه کسی آورده . <br \/>\nگفت : <br \/>\nبگویید... خودش می داند . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">به خانم گفتم :<br \/>\n می روم بیرون چند دقیقه ای کار دارم زود بر می گردم . <br \/>\nیک ربع ساعت طول نکشید برگشتم دیدم خانمم نشسته وسط حیاط وسایل شهید و عکسش را مقابل خود گرفته<br \/>\n گریه می کند .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">گفتم :<br \/>\n خانم باز ما وسیله آوردیم و  شما شروع کردید گریه کردن ؟<br \/>\n خانم گفت :<br \/>\nسید به جدم فاطمه زهرا (س) اگر یک چیزی بگویم باور میکنی؟<br \/>\nاما...  خدا وکیلی آن جوانی که چند روز می آید در منزل ما و پول آورده همین شهید بود .<br \/>\n گفتم زن اشتباه نمی کنی؟<br \/>\n اون دوازده سال پیش شهیدشده است .<br \/>\nگفت : صد سال پیش هم شهید شده باشد من اشتباه نمی کنم و این خودشهید است . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">حاج خانمی را ک میهمان بود صدا زدم و به او گفتم آن آقایی که از تهران آمد درب منزل ما پول آورد اگر ببینی می شناسی ؟ <br \/>\nگفت : بله می شناسم . <br \/>\nمن عکس شهید دادگر را به ایشان نشان دادم <br \/>\nگفت : سید به جده ات خودش است . <br \/>\nدیدم خیلی سخت است باور کردن قضیه و خیلی سنگین است .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> گفتم حاج خانم شما اشتباه نمی کنی ؟<br \/>\n گفت : نه . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">( عکس چون پرس شده بود سالم مانده بود )<br \/>\n رفتم سراغ اقای امیدوار <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">و عکس را به ایشان نشان دادم <br \/>\nگفت با چشم خودم ندیدم<br \/>\n ولی پسرم ،<br \/>\n پسر عمویت را دیده که حساب کرده است . <br \/>\nرفتم پیش ایشان گفت : <br \/>\nهمین عکس بود...<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">رفتم مغازه ی آقا رضا<br \/>\nگفت ک خودش است .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> رفتم سراغ بعدی ،<br \/>\n گفت : خودش است . <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">من توی بازار نشستم...<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> شاید تا آخر شب گریه کردم نتوانستم بلند شوم بروم خانه .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> یکی از دوستهایم آمد و زیر دستهایم را گرفت و مرا به خانه آورد .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> آن شب د روجودم یک انقلاب عجیبی شده بود .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> نمی دانم چه حالی پیدا کردم .... <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">صبح زود رفتم منطقه . <br \/>\nیکی از دوستان که خیلی کم حرف بود<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> آنروز به من پیله کرده که اقا سید چی شده ؟<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> گفتم هیچی .<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> چرا امروز اینهمه به ما پیله کردی ؟<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> خیلی تاکید کردم . <br \/>\nگفت : <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">سید دیشب سحر خواب دیدم <br \/>\nشهید دادگر در عالم خواب به من<br \/>\n گفت :<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\"> به سید سلام برسان <br \/>\nبگو <br \/>\nاز ما خواستی کمکت کردیم <\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><strong><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">چرا هنوز ناراحتی ؟<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2018-01-21 08:29:34","content_date_event":"2018-01-21 08:29:34","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2018-01-21 08:47:52","content_date_register":"2018-01-21 08:41:31","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":142,"eid":142,"attach_title":"چرا هنوز ناراحتی ؟ 2","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_150_74.webp","300":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_300_147.webp","400":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_400_196.webp","600":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_570_280.webp","900":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_570_280.webp","1200":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_570_280.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2868129184,"files":{"original":{"url":".\/file\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184.jpg","width":570,"height":280,"size":0}}}],"images":[{"id":278205,"file_media":1,"ext":"jpg","file_header":"image\/jpeg","original":".\/file\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184.jpg","sizes":{"150":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_150_74.webp","300":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_300_147.webp","400":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_400_196.webp","600":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_570_280.webp","900":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_570_280.webp","1200":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278205_2868129184_570_280.webp"},"file_size":78362,"width":570,"height":280,"show_title":1,"title":"چرا هنوز ناراحتی ؟ 2","priority":0},{"id":278206,"file_media":1,"ext":"jpg","file_header":"image\/jpeg","original":".\/file\/2\/attach\/201801\/278206_3103759762.jpg","sizes":{"150":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278206_3103759762_150_74.webp","300":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278206_3103759762_300_147.webp","400":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278206_3103759762_400_196.webp","600":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278206_3103759762_570_280.webp","900":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278206_3103759762_570_280.webp","1200":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278206_3103759762_570_280.webp"},"file_size":88097,"width":570,"height":280,"show_title":1,"title":"چرا هنوز ناراحتی ؟ 3","priority":1},{"id":278207,"file_media":1,"ext":"jpg","file_header":"image\/jpeg","original":".\/file\/2\/attach\/201801\/278207_3431811274.jpg","sizes":{"150":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278207_3431811274_100_150.webp","300":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278207_3431811274_183_275.webp","400":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278207_3431811274_183_275.webp","600":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278207_3431811274_183_275.webp","900":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278207_3431811274_183_275.webp","1200":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278207_3431811274_183_275.webp"},"file_size":10127,"width":183,"height":275,"show_title":1,"title":"چرا هنوز ناراحتی ؟ 4","priority":2},{"id":278208,"file_media":1,"ext":"jpg","file_header":"image\/jpeg","original":".\/file\/2\/attach\/201801\/278208_2563789810.jpg","sizes":{"150":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278208_2563789810_117_150.webp","300":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278208_2563789810_234_300.webp","400":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278208_2563789810_312_400.webp","600":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278208_2563789810_324_416.webp","900":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278208_2563789810_324_416.webp","1200":".\/cache\/2\/attach\/201801\/278208_2563789810_324_416.webp"},"file_size":24811,"width":324,"height":416,"show_title":1,"title":"چرا هنوز ناراحتی ؟ 5","priority":3}]}]]