دفتر مشقی که نیمه تمام ماند (داستان کوتاه)
علی نریمانی زمان آبادی
فرهنگی، آموزش و پرورش شاهین شهر استان اصفهان، کارشناس راهنمایی و مشاوره
بسمه تعالی
رضا همیشه از صفحه های سفید دفترش بدش می آمد. صفحه سفید یعنی هنوز چیزی ننوشته ای؛ یعنی باید از جایی شروع کنی و نمی دانی کجا.
آن صبح، پیش از رفتن به مدرسه، دفتر مشقش را باز کرد .بالای صفحه آخر با خطی کج نوشته بود:
انشا:آینده ای که برای خود تصور می کنم.
مداد را روی کاغذ گذاشت، اما چیزی به ذهنش نرسید .
مادر از آشپزخانه صدایش زد :
ـ رضا جان، دیرت نشود!
دفتر را بست و در کیف گذاشت. هنوز نمی دانست گاهی یک صفحه سفید ممکن است سال ها در انتظار یک پاسخ بماند.
آن روز، آقای نادری، معلم ادبیات، برخلاف همیشه کتاب را باز نکرد. کنار پنجره ایستاد و به حیاط مدرسه نگاه کرد. سپس روی تخته نوشت:
آگاهی، آغاز مسئولیت است.
رو به کلاس برگشت و پرسید :
ـ به نظر شما وظیفه یک دانش آموز چیست؟
یکی گفت: درس خواندن. دیگری گفت: احترام به پدر و مادر .چند نفر هم خندیدند و جواب های پراکنده دادند .
معلم گوش داد و بعد گفت:
ـ همه این ها مهم اند؛ اما یک چیز دیگر هم هست. شما فقط برای گرفتن نمره و تمام کردن کتاب ها به مدرسه نمی آیید. قرار است یاد بگیرید دنیا را بفهمید؛ آدم ها را بشناسید و درباره اتفاقاتی که پیرامونتان می افتد، بی تفاوت نباشید .
رضا دست بلند کرد.
ـ آقا اجازه، اگر آدم چیزی را درست نداند، چطور می تواند درباره اش تصمیم بگیرد؟
آقای نادری لبخند زد.
ـ سؤال خوبی است. برای همین است که باید بپرسید، بخوانید، تحقیق کنید و عجولانه قضاوت نکنید. معلم قرار نیست به جای شما فکر کند؛ وظیفه اش این است که چراغ فکر کردن را در ذهن شما روشن کند .
رضا به جمله روی تخته نگاه کرد.
ـ پس شجاعت یعنی آدم از چیزی نترسد؟
معلم لحظه ای سکوت کرد.
ـ نه پسرم. شجاعت همیشه نترسیدن نیست. گاهی آدم می ترسد، اما اجازه نمی دهد ترس، جای عقل و وجدانش تصمیم بگیرد. شجاعت یعنی مسئولانه انتخاب کنی و بدانی چرا آن راه را برگزیده ای.
زنگ خورد. بچه ها با عجله از کلاس بیرون رفتند. رضا اما چند لحظه بیشتر ماند. دفترش را باز کرد و زیر عنوان انشا نوشت:
می خواهم انسانی باشم که نسبت به سرنوشت دیگران بی تفاوت نیست.
برای نخستین بار، صفحه سفید دیگر آن قدر ترسناک نبود.
صبح سیزدهم آبان ،۱۳۵۷ تهران حال و هوای روزهای عادی را نداشت. خبر اعتراض ها در شهر پیچیده بود.
مردم درباره آنچه در دانشگاه تهران می گذشت حرف می زدند و نام دانش آموزان و دانشجویان در گفت و گوها شنیده می شد .
رضا از خانه بیرون آمد. مادر پیش از رفتنش گفته بود:
ـ پسرم، هر جا می روی، مراقب خودت باش. آدم باید هم دل داشته باشد و هم عقل.
این جمله را در ذهنش نگه داشت.
نزدیک دانشگاه، جمعیتی را دید. صداها در هم می آمیختند؛ شعارها، فریادها و گفت و گوهای ناتمام. چند نوجوان هم سن خودش در میان جمعیت بودند .رضا ایستاد. نمی دانست باید جلو برود یا برگردد.
دستش را در کیف فرو برد. انگشتانش به جلد دفتر مشق خورد.
صدای آقای نادری در ذهنش پیچید :
پیش از هر تصمیم، بدان چرا قدم برمی داری.
هنوز در فکر بود که صدای تیراندازی فضای اطراف دانشگاه را لرزاند. جمعیت آشفته شد. آدم ها به این سو و آن سو می دویدند. ترس، ناگهان از چهره ها عبور کرد و در کوچه ها پیچید .
رضا به دیوار پناه برد. قلبش چنان می تپید که صدای آن را در گوش هایش می شنید. چند قدم آن طرفتر، پسری زمین افتاده بود و کسانی برای کمک به او شتافته بودند .
رضا می توانست فرار کند؛ می توانست خودش را از آن صحنه دور کند و وانمود کند چیزی ندیده است. اما نگاهش به پسر افتاد. کیفش را کنار دیوار گذاشت و همراه چند نفر دیگر برای باز کردن مسیر کمک رسانی تلاش کرد.
وقتی دوباره به کیفش برگشت، دفتر از آن بیرون افتاده بود. باد صفحه آخر را ورق می زد؛ همان صفحه ای که روی آن نوشته بود: می خواهم انسانی باشم که نسبت به سرنوشت دیگران بی تفاوت نیست.
دفتر را برداشت. گوشه کاغذ خاکی شده بود و چند قطره آب روی نوشته نشسته بود. کلمات هنوز خوانده می شدند.
آن روز، رضا پاسخ پرسشی را که در کلاس مطرح کرده بود، با تمام وجود لمس کرد؛ مسئولیت همیشه در جمله های بزرگ و سخنرانی ها نیست. گاهی در همان لحظه ای است که تصمیم می گیری چشم هایت را نبندی.
شب، خانه ساکت بود. مادر چند بار به اتاق سرک کشید، اما رضا چیزی نمی گفت. دفتر را روی میز گذاشته بود و به صفحه آخر نگاه می کرد.
مادر آرام پرسید :
ـ چیزی شده پسرم؟
رضا گفت:
ـ مادر، امروز فهمیدم بعضی اتفاق ها را نمی شود فقط از دور تماشا کرد.
مادر کنارش نشست.
ـ فقط یادت باشد هر قدمی که برمی داری، باید بدانی چرا برمی داری.
رضا سر تکان داد. مداد را برداشت و ادامه انشایش را نوشت:
من هنوز نمی دانم در آینده چه شغلی خواهم داشت، اما میدانم چه انسانی نمی خواهم باشم: انسانی که می بیند و نمی پرسد، می شنود و نمی اندیشد و از کنار رنج دیگران به آسانی می گذرد.
بعد از مدتی مکث، جمله دیگری اضافه کرد:
شاید نتوانم همه چیز را تغییر بدهم، اما می توانم از تغییر دادن خودم آغاز کنم.
صبح روز بعد، کلاس آرام تر از همیشه بود. چند نیمکت خالی مانده بود و نگاه ها بیشتر از زبان ها حرف می زدند .
آقای نادری وارد شد. دفتر حضور و غیاب را باز کرد. نام ها را خواند و مقابل چند نام مکث کرد. سپس دفتر را بست و رو به دانش آموزان گفت:
ـ دیروز روز سختی بود. اتفاقاتی افتاد که فراموش کردنشان آسان نیست. اما می خواهم چیزی را به خاطر بسپارید: تاریخ فقط مجموعه ای از تاریخ ها و نام ها نیست. پشت هر واقعه، انسانهایی هستند با آرزوها، خانواده ها و آینده هایی که برای خود تصور کرده اند .
رضا دفترش را روی میز گذاشت.
ـ آقا اجازه، انشایم را کامل کردم.
معلم گفت:
ـ بخوان، رضا.
رضا بلند شد. صدایش کمی می لرزید، اما خواند :
ـ من می خواهم روزی معلم شوم. می خواهم به دانش آموزان یاد بدهم فقط آنچه را می شنوند تکرار نکنند. یاد بگیرند سؤال کنند، حقیقت را بجویند و مسئولیت انتخابهایشان را بپذیرند. می خواهم وقتی کسی به کمک نیاز دارد، از کنار او بی تفاوت عبور نکنند .
وقتی خواندنش تمام شد، سکوتی کوتاه کلاس را فراگرفت .
آقای نادری به او نگاه کرد و گفت:
ـ رضا، اگر روزی معلم شدی، یادت باشد دانش آموزان فقط به درس هایی که می دهی نیاز ندارند؛ به فرصتی نیاز دارند تا خودشان فکر کنند و راهشان را بشناسند. معلم نباید به جای آن ها مسیر را انتخاب کند؛ باید کمک کند چراغی در دست داشته باشند .
رضا آن جمله را در ذهنش نگه داشت؛ درست مثل جمله ای که روز قبل روی تخته نوشته شده بود. سال ها گذشت.
دفتر مشق رضا در صندوقچه چوبی خانه ماند. جلدش فرسوده شد، کاغذهایش زرد شدند و گوشه هایش از گذر زمان تا خوردند؛ اما صفحه آخر هنوز خوانا بود.
رضا به آرزویش رسیده بود. معلم شده بود.
در یکی از روزهای آبان، وارد کلاس شد. روی تخته نوشت:
۱۳ آبان؛ روز دانش آموز
دانش آموزی از ردیف آخر پرسید :
ـ آقا، چرا باید این روز را به خاطر بسپاریم؟
رضا گچ را روی میز گذاشت. لحظه ای به چهره دانش آموزان نگاه کرد. بعد گفت:
ـ برای اینکه بدانیم آگاهی و مسئولیت، فقط واژه هایی در کتاب تاریخ نیستند. باید یاد بگیریم درباره گذشته درست بدانیم، در زمان حال درست بیندیشیم و برای آینده مسئولانه تصمیم بگیریم.
دختری دست بلند کرد:
ـ آقا، یعنی ما هم می توانیم آینده را تغییر بدهیم؟
رضا لبخند زد.
ـ آینده از همین پرسش ها آغاز می شود.
آن شب، وقتی به خانه برگشت، صندوقچه قدیمی را باز کرد .دفتر مشقش هنوز آنجا بود. صفحه آخر را گشود. نوشته های نوجوانی اش را خواند و انگشتش را روی آخرین جمله گذاشت:
می خواهم روزی معلم شوم.
لبخندی بر لبش نشست. دفتر را بست؛ اما پیش از آن، صفحه ای سفید در انتهای آن پیدا کرد. مداد برداشت و این بار برای خودش ننوشت. نوشت:
برای همه معلمانی که به جای پاسخ های آماده، پرسیدن را آموختند؛ و برای دانشآموزانی که هنوز می توانند آینده را از نو بنویسند .
دفتر را بست.
سال ها پیش، صفحه ای از آن دفتر نیمه تمام مانده بود؛ اما آنچه معلم در ذهن رضا کاشته بود، در کلاس های دیگری ریشه دوانده و ادامه یافته بود.

نظر شما :